"چشمهایش"نامش "جنگی" است. از اول روز در نقطهثابتی از پناهگاه دراز کشیده بود و گاه چشمهای قرمز و خستهاش را باز میکرد و بهسختی این سو و آن سو میکشید. استخوانهایش بیرون زده و پوست و اعضایش در هوا آونگشده بود. حتی زمان غذا و در اوج هجوم سگها برای گرفتن سهمشان از رزق کمرونقروزانه تکان نخورد. به تکه گوشتی هم که به شکل ویژه برایش پرتاب کردیم توجهی نکرد.گویی نور و نشاط از دیدگان زیبایش رخت بر بسته بود. - آقا مهدی جریان این سگ چیه؟- این؟ اسمش جنگیه. قبلا میبردنش برای جنگ سگ و وقتی پیر وشکسته شده بود، رهایش کرده بودند. آه جنگی، جنگی، جنگی نازنین و معصوم و در همشکستۀ من، پس تو هم زمانی گلادیاتور بودهای.اگر بردههای نگونبخت برای برانگیختن رذالتهای لحظهای اشراف به میدان مرگ میرفتند،جنگیهای کوچک و معصوم ناخواسته به جان همنوعان خود انداخته میشدند تا پستترینو کثیفترین هیجانات جماعتی را ارضا کنند که شاید در تیرهبختی فاصلۀ چندانی باخود آنان نداشتند. شکمهای لطیف و پشمالو به جای سیر شدن و احساس دست نوازشگر پارهپاره میشدند، لبهای معصوم به بعضی حیوانها برابرترند!!...
ما را در سایت بعضی حیوانها برابرترند!! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 18:23